صدای پای آب

اینجا با چشمانت صدای پای آب را بشنو

آمدم غر بزنم دیدم هرچی می‌خواهم بگویم را قبلا گفته‌ام!
دیگر نمی‌شود غر هم بزنیم!
عجالتا سکوت اختیار کرده و دعوتتان می‌کنم
به خواندن چند خطی از نادر جانِ ابراهیمی:
"عزیز من!
زندگی بدون روزهای بد نمی‌شود!
بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.
اما روزهای بد، همچون برگ‌های پاییزی،
باور کن که شتابان فرو می‌ریزند...
و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می‌شکنند! 
و درخت استوار و مقاوم برجای می‌ماند.
عزیز من! 
برگ‌های پاییزی بی‌شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت،
و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت،
سهمی از یاد نرفتنی دارند..."

نوشته شده در چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰ساعت 1:20 توسط مهدی لعلی فر|



http://poolnews.ir/files/fa/news/1392/6/2/72027_500.jpg

آفتاب باشد دنبال سایه میگردیم

نباشد، لعنت میفرستیم ابرها را

به دل نگیری آسمان

آدمی بهانه گیر است

بر مراد هم باشی

پیله می کنند به رنگت که آبی چرا؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶ساعت 16:18 توسط مهدی لعلی فر|



http://photos02.wisgoon.com/media/pin/images/o/2013/9/1378727182947873.jpg

آب را در بطری ها خلاصه کردیم!

هوا را در کپسول های اکسیژن،

جنگل را در چند گلدان خانه،

و دریا هم که در وهمِ آکواریوم جا شد!

ما زیبایی را نشستیم روی مبل

تا از تلوزیون تماشا کنیم.

و حالا...

نگران همه چیزهای اندکمانیم

که در حال اتمام است!

#یاور_مهدی_پور

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 2:12 توسط مهدی لعلی فر|



http://img.tebyan.net/big/1389/08/20101103153843203_img_0196_1.jpg

یک بار است زندگانی...یک بار...


همان یک بار که نسیم صبح را به سینه فرو می دهیم،


همان یک بار که عطش خود را با قدحی آب خنک فرو می نشانیم،


همان یک بار که سوار بر اسب در دشت تاخت می کنیم،


یک بار...یک بار و نه بیشتر...


بعد از آن دیگر تمام عمر را ما دنبال همان چیزها می دویم،


بعد از آن دیگر تمام مدت را به دنبال همان طعم اولینِ زندگانی هستیم


در پی لذت اول


سیب را به دندان می کشیم تا طعم بار اول را در آن بیابیم،


آب را سر می کشیم تا لذت رفع عطش بار اول را پیدا کنیم


در آب غوطه می زنیم تا به شوق بار اول برسیم


و نسیم را می بلعیم تا نشانی از آن اولین نسیم بیابیم

زندگانی یک بار است...


#محمود_دولت_آبادی

نوشته شده در یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۵ساعت 16:54 توسط مهدی لعلی فر|



https://lh3.googleusercontent.com/-jCDkWK9jfTg/Uo5g70yjFAI/AAAAAAAJn-4/iqT8gQegug0/w506-h337/2013%2B-%2B1

رفتن

فعلِ خوبی نیست

چه برایِ تو

که با ساکِ دستی ات

در ایستگاه راه آهن "ایستاده" ای

چه برای گنجشکی که رویِ شاخه ی درخت "نشسته"

و چیزی از ادبیات نمی فهمد...


#کامل_غلامی

نوشته شده در جمعه ۵ آذر ۱۳۹۵ساعت 20:6 توسط مهدی لعلی فر|



شعر و شاعری را بی خیال


این بار که به دنیا آمدم...


گره ی روسری ات می شوم


من هی...


و به هر بهانه ای


خودم را وا می کنم از سرت


و تو محکمتر از قبل...


گره ام میزنی پیش خودت...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵ساعت 23:41 توسط مهدی لعلی فر|



http://d310a9hpolx59w.cloudfront.net/product_photos/32315499/wolf_20mansm_original.jpgگرگي بودم براي خودم...زوزه کش ستيغ صخره و


مالک نترس دشت هاي زمستاني


مغرور و مست


از خون گرم گوسفنداني


که برده ي صداي ني شده بودند.

گرگي بودم براي خودم.


دريده و بالان ديده


بي قرار شبيخون


به هر گله


که بع بع گوي گام هاي شبان باشد.

گرگي بودم براي خودم


عيار آزادي


که برق دندان هايش


خواب از چشم تک تکتان مي گرفت!


چرخ روزگار اما


دلقک دست آموزم کرد.



حالا تنها


سگي در آينه دم مي جنبابند


که تنگناي قلاده اش


مجال زوزه هاي گرگانه


به او نمي دهد.

نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۵ساعت 18:28 توسط مهدی لعلی فر|



http://up.tip-tap.ir/view/1285657/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%20%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C%20%D8%AF%D8%B1%20%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%8C%20%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%20%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%201395%20%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF.jpg

از پشتِ پنجره‌ی پرده‌پوش، صدای قدم‌های بهار میاید.


نوازندگانِ تنگدستِ دوره‌گرد با سورنایشان ملودیِ از یادنرفتنیِ نوروز را می‌نوازند


و گنجشکانِ لالمانی گرفته در زمستان، با جیک جیکِ جنجالیشان نو شدن سال را جار می‌زنند


و تو در بن‌بستِ هزار سوالِ بی‌جواب در کنار هفت‌سینِ بی‌سکه‌ات...


حتی اگر میلی به پس زدنِ پرده‌ها و تماشای شعفِ ناشیانه‌ی شهر نداشته باشی


حتی وقتی مادربزرگ هم دیگر زنده نباشد

تا با اسکناس نوی متبرکش چشم به راه دیدنت در روز اول سال باشد


و حاجی‌فیروزهای گرسنه به جای خنداندن، اشک را به چشمانت بیاورد...


باز هم باید تقویمِ سالِ کهنه شده را با لبخند ببندی و نگویی دلِ خندانی در پسِ لبخندت نداری


موظفی با لبخند ببندی و در سطل زباله‌اش بی‌اندازی‌ به جای رصدِ صدباره‌ی روزهای عذابش،

لب‌خندِ توست که سال را تحویل می‌کند

نه صدای ترقه‌های جا مانده از شبِ چهارشنبه‌سوری که کودکانِ

بازیگوش،خرجِ ساعتِ تحویلِ سالش می‌کنند.


باید ببالی و برگ بیاوری و از چنارهای سر بُریده خیابان‌های شَهرت

جوانه زدنِ دوباره را یاد بگیری باید خودت شوی.


بهار بهترین زمان بخشش است.


تو چناری و با کاج‌های توسری خورده‌ی پارکی فرق داری.


برگ آوردن و سایه‌گاه شدن همچنان وظیفه‌ی توست!


بهار را بهانه‌ی انجام این وظیفه کن!

نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۴ساعت 19:47 توسط مهدی لعلی فر|



http://www.hammihan.com/users/status/original/HM-20134475710583178421386355401.4117.jpg


به تو حسادت مي کنم! کلاغ قارقارگوي چهار صبح! سحرخيز پر قيل و قال...


بيدار مي شوي که سايه ات را به فتح بام خانه ها ببري، گردوي نورسيده بدزدي،


سر به سر گنجشک ها بگذاري

 

و گول روباه هاي چرب زباني را نخوري که -مثل من- به بال هايت حسادت مي کنند...


مي خواستم مثل تو در انتهاي هيچ قصه اي به خانه نرسم.


مي خواستم مالک مرموز آسمان باشم،باد را زير بال هايم حس کنم


و در سپيده ي صبح

خواب از چشم ديگران بگيرم،


با قارقار سرخوشانه ام...

نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۴ساعت 17:55 توسط مهدی لعلی فر|



http://3feed.ir/wp-content/uploads/Infinity-Time1.jpg

 

ما هميشه يا جاي درست بوديم در زمان غلط

يا جاي غلط بوديم در زمان درست

و هميشه همينگونه همديگر را از دست داده ايم

نوشته شده در شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۴ساعت 3:28 توسط مهدی لعلی فر|




مطالب پيشين
» زندگی...
» بهانه گیر...
» نگرانی...
» زندگی
» رفتن...
» روسری...
» گرگ...
» نوروز
» کلاغ...!!!
» زمان...
Design By : ParsSkin.Com